قصهی ما با تو، قصهی تمام روزگارِ پرتلاطم ماست. قصهی حلقههایی که هرگز گسسته نشد.
از همان ابتدای انقلاب، زمانی که شورِ نوپایی در کوچهها موج میزد و هوا پر از سؤال و شعار بود. در میان هیاهو، خانوادهها دورِ تو جمع میشدند. پدر با چهرهای مصمم و عمیق، آیاتِ “وَعَدَ اللَّهُ الَّذِینَ آمَنُوا مِنْکُمْ وَ عَمِلُوا الصَّالِحَاتِ” را میخواند و نگاهها به آیندهای دوخته میشد که قرار بود بر پایهی عدالت بنا شود. تو، چراغ راه بودی در میان همهی ابهامها.
در ایام جنگ، تو به زیرزمینهای تاریک و پناهگاههای نمور هم آمدی. وقتی زمین از شدت انفجار میلرزید و قلبها از ترس میتپید، صداهای لرزانِ مادران، آیاتِ سورهی رعد را میخواند: “اللَّهُ الَّذِی رَفَعَ السَّمَاوَاتِ بِغَیْرِ عَمَدٍ…” تا به بچهها بفهمانند جهان هنوز بر پایهی استواری است. اشکهایی که برای رفتگان ریخته میشد، با اشکهای تلاوتِ سورهی مریم در هم میآمیخت. تو در آن شبهای سهمگین، همدم، پناه و تنها سلاحِ دلها بودی.
در سالهای پساجنگ، در دورانی که زخمها تازه بود و سازندگی با درد درمیآمیخت، جلساتِ تو رنگِ صبوری و شکر به خود گرفت. آیاتِ “لَعَلَّکُمْ تَشْکُرُونَ” و “إِنَّ مَعَ الْعُسْرِ یُسْرًا” بارها خوانده شد تا بارِ سنگینِ فقدان و سختی، کمی سبکتر شود. جوانانِ بازگشته از جبهه، گاهی در سکوت به تلاوت گوش میدادند و در کلامِ تو آرامشِ گمشده را جستوجو میکردند.
قصهی ما با تو، قصهی پناه بردن به منبعِ آرامشی همیشه حاضر است. قصهی گره زدنِ غمها و شادیها به ریسمانِ محکمِ کلامِ خداست. از زیرزمینهای جنگزده تا آپارتمانهای امروزی، این رشته هرگز نگسست. تو، همزمان، خاطرهی جمعیِ ما، درمانِ فردیِ ما، و نویدِ آیندهی ما هستی. این جلسهی کوچکِ خانگی، بزرگترین سنگرِ حفظِ ایمان و امید این سرزمین بوده است.